magar
مقرموعود
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

Instagram

تمامِ |دوستت دارم| هایم را

با دَستى برایت نوشتم که به قلبم نزدیکــ تر است !

 

 

خدایا
این روزها نگرانی هایم شده صفر
دغدغه هایم بیست
عقلانیت ده
ذهنیات را افتاده ام
گفته اند اگر حضورت راقبول شوم
امید و ظهور را معادل سازی می کنیم!

حضورت را کجا درس می دهند؟
سرمشق های انتظار را گم کرده ام!
جمعه صبح ها کلاس فوق العاده حضور توست

من شاگرد خوبی نیستم!
درس ها زود به زود فراموشم میشود

استاد؛ خودت کاری کن ...

خدایا...

یاریم کن نگاهم

در افق این فضای مجازی

جز برای تو...

نبیند

و جز برای تو ...

کلیدی را نفشرد

خود را عاشق می‌پنداشتم
شهر به شهر
در پی عطرت گشتم

عاقبت،
در میان دل‌هایی که مسحور تو بود،
خود را مدعی‌ای بیش نیافتم

آتشی است
در دلم
که هیچ کس را
جرات گذشتن از آن نیست!
نترس ابراهیم من!
بگذر،
آتشی که تو از آن بگذری،
سرد می شود ...

   

مگسی را کشتم
 نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
 و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
 طفل معصوم به دور سر من می چرخید
 بخیالش قَندَم
 یا که چون اغذیه مشهورش
 تا به این حد گَندَم
 ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
 من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
 مگسی را کشتم....

 

 

تمام عکاسخانه های این شهر را 


بدنبال یک عکس قدی 


شاید هم تمام رخ از عشق گشته ام !!


 فتوشاپـــــــــــــــــ بیداد میکند این روزها

 

ای کاش به جای اینکه

این همه در شهر ما زلزله بیاید

در دلهایمان زلزله بیاید

تا خانه های نفسانی نفسمان

خراب شود!

خدایا ... !

یا خیلی برگردون عقب

یا بزن بره جلو!

اینجای فیلم زندگیم

خیلی "خش" داره …

 

درد نوشت: امروز رفتم بازار برای خرید!!! چقدر گران شده همه چیز!!فروشنده گفت برم از انبار جنسو بیارم منم باهاش رفتم و:

دیگر حرف های دلم را انبار می کنم! این روز ها هر چه را " انبار کنی" گرانتر می شود...

کاش نارو هم مثل لایک زدنی بود . . .

میزدم میزدی . . .


نمیزدم نمیزدی . .

 

پانوشت: امروز یکی خیلی ناراحتم کرده ولی من همیشه سعی کردم هیچی تو دلم نباشه....همین

 

 

بیچاره چوب کبریت ،

 

 

آتش از سرش شروع شد

و بر جانش افتاد ؛

مراقب فکرت باش !!!

پانوشت: این جمله ام رو مینویسم برای یکی از دوستان " ....." شاید عبرتی باشد برای خلایق!

ملتفت باشید ،

ملتفتِ ما هستند .!!

" آیت الله بهجت"

بالاخره حکمت ” آی سی یو

رو در بیمارستان دریافتم !

جمله ای حکیمانه

 از جناب عزراییل

خطاب به بیمار :

“I See You”

دختر"ک" بینوا

عشق میفروشد !!

غافل از اینکه

آدمهای شهر

قلب ندارند ..

چقدر دلم یک لحظه گرفت

یاد تو افتادم

یاد  اون همه مهربانی هات

بالام جان گفتن هات

یاد تو

خان ننه

 

پانوشت:

داشتم کشمش می خوردم یاد تو افتادم همیشه وقتی می آمد خونه ما توی جیبش برایمان کشمش می آورد! خدا رحمتش کنه جاش توبهشت هست یقینا"...دوستان خوبم قدر مادربزرگ هاتون رو بدونید.

هرکس روشنایی دهد

عاقبتش "دار" است

سقف خانه را ببین

اعدام دسته جمعی چراغ ها...

"عین لام"

از شیخ ِ بهایی پرسیدند :

خیلی "سخت " می گذرد ، چـه باید کرد؟

شیخ می فرماید:

خودت که می گویی ، سخت "می گذرد" ،

سخت کــ ه " نمی ماند " !

پس خـــدا را شکــر کــ ه می گذرد و نمی ماند .

اینجا...
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا...
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا...
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا "دو زرده" اند!
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست...
شهر من گم 
شده است!

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گذارد...
چه اتفاقی می افتد؟! خمیر به سنگها می چسبد!
اما نان هرچه پخته تر می شود، از سنگها جدا می شود...
حکایت آدم ها همین است؛
سختیهای این دنیا، حرارت تنور است...و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند...
و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری بخود می گیرد...سنگها تعلقات دنیایی هستند...
ماشین من، خانه من، کارخانه من....
آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!
خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی نمی چسبد!

تو در زندگی به چه چسبیده ای؟! سنگ وجود تو کدام است؟

احساسم را تسخیرنگاهت کرده ای

واژه واژه شعرهایم‎ شده ای

امروز به افتخار تو

ازتو

ازاحساس عاشقانه باتوبودن مینویسم‎

تاشاید بخوانی و لبخند بزنی

و باز‎بگویی تو هنوز دیوانه ای ‎

ومن عاشق همین دیوانگیهایت شدم ‎..

 

پی نوشت : تقدیم به همسرم