magar
مقرموعود
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

Instagram

ای کاش به جای اینکه

این همه در شهر ما زلزله بیاید

در دلهایمان زلزله بیاید

تا خانه های نفسانی نفسمان

خراب شود!

خدایا ... !

یا خیلی برگردون عقب

یا بزن بره جلو!

اینجای فیلم زندگیم

خیلی "خش" داره …

 

درد نوشت: امروز رفتم بازار برای خرید!!! چقدر گران شده همه چیز!!فروشنده گفت برم از انبار جنسو بیارم منم باهاش رفتم و:

دیگر حرف های دلم را انبار می کنم! این روز ها هر چه را " انبار کنی" گرانتر می شود...

کاش نارو هم مثل لایک زدنی بود . . .

میزدم میزدی . . .


نمیزدم نمیزدی . .

 

پانوشت: امروز یکی خیلی ناراحتم کرده ولی من همیشه سعی کردم هیچی تو دلم نباشه....همین

 

 

بیچاره چوب کبریت ،

 

 

آتش از سرش شروع شد

و بر جانش افتاد ؛

مراقب فکرت باش !!!

پانوشت: این جمله ام رو مینویسم برای یکی از دوستان " ....." شاید عبرتی باشد برای خلایق!

ملتفت باشید ،

ملتفتِ ما هستند .!!

" آیت الله بهجت"

بالاخره حکمت ” آی سی یو

رو در بیمارستان دریافتم !

جمله ای حکیمانه

 از جناب عزراییل

خطاب به بیمار :

“I See You”

دختر"ک" بینوا

عشق میفروشد !!

غافل از اینکه

آدمهای شهر

قلب ندارند ..

چقدر دلم یک لحظه گرفت

یاد تو افتادم

یاد  اون همه مهربانی هات

بالام جان گفتن هات

یاد تو

خان ننه

 

پانوشت:

داشتم کشمش می خوردم یاد تو افتادم همیشه وقتی می آمد خونه ما توی جیبش برایمان کشمش می آورد! خدا رحمتش کنه جاش توبهشت هست یقینا"...دوستان خوبم قدر مادربزرگ هاتون رو بدونید.

هرکس روشنایی دهد

عاقبتش "دار" است

سقف خانه را ببین

اعدام دسته جمعی چراغ ها...

"عین لام"

از شیخ ِ بهایی پرسیدند :

خیلی "سخت " می گذرد ، چـه باید کرد؟

شیخ می فرماید:

خودت که می گویی ، سخت "می گذرد" ،

سخت کــ ه " نمی ماند " !

پس خـــدا را شکــر کــ ه می گذرد و نمی ماند .

اینجا...
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا...
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا...
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا "دو زرده" اند!
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست...
شهر من گم 
شده است!

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گذارد...
چه اتفاقی می افتد؟! خمیر به سنگها می چسبد!
اما نان هرچه پخته تر می شود، از سنگها جدا می شود...
حکایت آدم ها همین است؛
سختیهای این دنیا، حرارت تنور است...و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند...
و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری بخود می گیرد...سنگها تعلقات دنیایی هستند...
ماشین من، خانه من، کارخانه من....
آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!
خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی نمی چسبد!

تو در زندگی به چه چسبیده ای؟! سنگ وجود تو کدام است؟

احساسم را تسخیرنگاهت کرده ای

واژه واژه شعرهایم‎ شده ای

امروز به افتخار تو

ازتو

ازاحساس عاشقانه باتوبودن مینویسم‎

تاشاید بخوانی و لبخند بزنی

و باز‎بگویی تو هنوز دیوانه ای ‎

ومن عاشق همین دیوانگیهایت شدم ‎..

 

پی نوشت : تقدیم به همسرم 

پرندگان به برکه های آرام پناه می برند

و انسانها به دلهای پاک،

دلهای پاک همچون برکه های آرام اند

و دیگران بدون هیچ وحشتی به آنها اعتماد می کنند.

زلال باشیم؛

شاید مایه آرامش هم گردیم ...

اگر بفهمید قرار است توی این پُست دربارهٔ «حجاب و عفاف» بنویسم، چقدر طول می‌کشد تا این صفحه را ببندید؟ سه سوت؟ چند ثانیه؟ بعد از یک اسکرول کلی؟ یا بعد از خواندن کل مطلب؟

من باشم احتمالاً به احترام نویسنده یک اسکرول می‌کنم و ....

من می توانم
روزها را
بدون صحبت کردن با تو و
ماهها را
بدون دیدنت طی کنم ،

اما
ثانیه ای نمی گذرد که
درباره ات فکر نکنم .

خیالت مثل چرت صبحگاهیست ..
مدام با خودم میگویم
پنج دقیقه دیگه ...


پانوشت : تقدیم به همسرم...


دستمال من که هیچ...!

تمام زندگی من

بی ” تو “

زیر درخت آلبالو گم میشه !!!...
.
.
.

پانوشت : تقدیم به همسرم.

همان قدرکه باید زن رافهمید...!!
مردراهم باید درک کرد...
همان قدر که زن ( بودن ) می خواهد...!!
مردهم ( اطمینان ) می خواهد...
همان قدرکه باید قربان صدقه روی ماه پی آرایش زن رفت..!!
باید فدای ( خستگیهای ) مردهم شد...
همان قدر که بایدبی حوصلگی های زن را طاقت آورد...
( کلافگی های مرد ) راهم باید فهمید..
خلاصه مردوزن ندارد...
به نقطه ی ( ما شدن ) که رسیدی !!
( بهترین ) باش برایش...
بگذارحس کندهیچ کس به اندازه ی تودرکش نمی کند.... 

اینجا آخرالزمان است..

جایی که صدای حق از لابلای امواج ماهواره ای نمیتواند عبور کند..

اینجا چشمها به تصویر است و گوشها به ساز..

اینجا غذا را در بشقابهای روی پشت بام میخورند..

اینجا بشقابها روی پشت بام است..!!

«اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بطاعتک عن معصیتک و بفضلک عمن سواک»

خداوندا

مرا بی نیاز کن از حلالت

تا از حرام بی نیاز شوم

و به طاعتت تا از معصیت روی گردان گردم

و از فضلت تا محتاج به غیر "تو" نگردم